برفتيم 11 شب با چابار اسكاني1 به سوي طهران، آن طهراني كه هر دم بود آوازش مهد دمكراسی!

رسيديم 9 صبح آنجا، چه طهراني، شده تهران، به زيرش رو گذر، رويش خيابان، جاده هاي پيچ در پيچ، بزرگ راه هاي طولاني.

ز من پرسيد رندي كز كجا بودي و گشتي تو روان اينجا از كدامين شهر و آبادي؟

بگفتم مهد من باشد دانشگاه صنعتي كرمانشاهي!

بگفتا اين همان رازيست كه دانشجوي آن هر دم ز اوضاعش ناراضيست؟

بگفتم خير، كه دانشگاه ما خود بوده مستقلق2 ز اول از همان رازي.

كلاهت را تو كن قاضي...

به جاي ديگري دادند بن تخفيف به اين رازي، به آزاد و پيام نور و پودماني و هر غازي !

همي گفتند مسولان آن دخل عظيم الحجم، كه گشتي تو خمار حتما، كجاست اين صنعتي اين جايگاه بخت و دلبازي!

بگفتم تو نكن توهين، بود خون قديمانم درون رگهاي من جاري، مگر تو خود آبرويي نداري؟ چرا دادي اجازه كه كني با دان3 ما بازي؟

خلاصه ديده ام شد باز ز ناسامانگي در آن، جايكاه سياسي، مركز كشور، آن مهد دمكراسي.

ز احوالم اگر برسي شدم داغان و خسته، معده درد،سر درد، كمي گشته م حيران ز احوال دانمان4، مشوش و وسواسي.

خدايا خود بداني كه ندارد دان ما ناخالصي ، بود دلها درآن باك و زلال جون رود.

بگردان بخت ما روشن، دانشگاه ما معروف كه اسم آن باشد هر كجا،هر دم،وزارت، خارج و داخل ، سفارت، جايگاه علم و ماشين كميكار و ربات و پيشرفت و سرفرازي...



  توضیحات:

1-اسکانی:منظور همان اسکانیا است(بنا به وزن الف انتها حذف شده)

2-مستقلق:همان مستقل که به ضرورت وزن تغییر کرده!

3-دان:مخفف دانشگاه

4-دانمان:دانشگاهمان